شمس الدين حافظ
221
سفينه حافظ ( فارسى )
چون فاى فنا فانى هر دل كه شود از عشق * در عين بقا دائم چون قاف بقا باشد آن لعبت چينى را تشبيه خط و خالش * با مشك ختا كردن از عين خطا باشد سختى و جفا سهلست بر جان وفاداران * گر وعدهء وصلش را اميد وفا باشد با شادى غمهايش هر دل كه نباشد خوش * چون جان و دل حافظ در رنج و عنا باشد [ 158 من و انكار شراب اين چه حكايت باشد ] 79 [ 1 ] شماره مسلسل 221 من و انكار شراب اين چه حكايت باشد * غالبا اين قدرم عقل و كفايت باشد من كه شبها ره تقوى زدهام با دف و چنگ * ناگهان سر بره آرم چه حكايت باشد زاهد ار راه برندى نبرد معذورست * عشق كاريست كه موقوف « 1 » هدايت باشد تا بغايت ره ميخانه نمىدانستم * ورنه مستورى ما تا بچه غايت باشد بندهء پير مغانم كه ز جهلم برهاند * پير ما هر چه كند عين رعايت « 2 » باشد زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نياز * تا ترا خود ز ميان با كه عنايت باشد دوش ازين غصه نخفتم كه فقيهى « 3 » مىگفت * حافظ ار باده خورد جاى شكايت باشد
--> ( 1 ) بسته ، مربوط ( 2 ) ولايت و عنايت هم گفتهاند ( 3 ) در بعضى نسخ رفيقى ذكر شده بسته به سليقه خواننده است . [ 1 ] پاورقى غزل 79 - ( نقل از حافظ شيرين سخن ) : خواجه برهان الدين وزير امير مبارز الدين كه با خواجه رابطه انس و الفت داشته و در روزگار سخت ، امير مبارز يگانه دستگير آن بزرگوار بود و خواجه نيز او را در اشعار خود به خوبى مىستود ظاهرا از بينوائى و ناراحتى خواجه متأثر شده و او را در نزد خود خوانده در كنف حمايت خويش جاى داد و اندك اندك به ترك شيوهء رندى و بىباكى دعوتش نموده و به اميد اينكه امير محمد را با او بر سر مهر آورد از حضرتش توبه و زهد يا لااقل تظاهر بزهد و عبادت را تقاضا كرد ولى خواجه در پاسخ فرمود : من و انكار شراب اين چه حكايت باشد . . . . الى آخر غزل بالاخره در اثر اصرار و الحاح آن وزير نيكوضمير كه قصد التيام رابطه شاه و خواجه را داشت گفت : نمىكند دل ما ميل زهد و توبه ولى * بنام خواجه بكوشيم و فرّ دولت او ( غزل يك از حرف واو ) . ولى به زودى از وعده خود پشيمان شده و باز خنده زنان مىگويد : من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم . ( غزل 44 از حرف ميم ) .